تقدیم به تنها سیب زندگی من
برای مهتابم
این جاده سپید انتهایش اینجاست اینجای گرم گرم گرم و مهتابی که که تمام افکار مرا به بازی بهترین ها گرفته مردم........... گوش فرا دهید این یک اعتراف شیرین است به وسعت دریا همه زندگی من شده مهتاب همه بود و نبود من همه عشق من مهتابم دوستت دارم پ.ن:خیلی کار داشتم اما همه رو پیچوندم و اومدم با همه وجود فریاد کنم که بفهمه چقدر میخوامش پ.ن:خیلی پوییویی .اگه جوابمو دادی باید بگم باباته هر چی گفتی.نه بابات نه مهنازه شاید ترکستان نشود لیکن جاده یست خشک که کفتارها برایت دست میزنند مهناز در شاهنامه فردوسی تشبیهی ست بر مهتابی ناز که دل رستمان زمان را میرقصاند بر تکه کاغذی خواهر مهربان تر از جانم اینجا سرزمین کوروش کبیر است لبخندی ارزان عطا کردن خصلت ماست همچو مهتاب من که خدا برایم آفرید که مرا بر تخت خوشبختی نشاند بی منت لبخند بزن که لبخند مرهم درد ثانیه هایی است که زخم خوردند از جفا کاران ستم جو لبخند بزن بر یاسهای کبود باغچه آقا معلم لبخندی به رنگ شعر لب مهتاب من به رنگ مهربانی پروانه ای که خواهرانه میپرستمش پ.ن:امشب قشنگترین شب خداست که ستاره ها برایم شعر دوختند بر پیراهن زرد خورشید فقط از مهناز کمی دلگیر شدم اما پروانه به من فهماند که اشتباه از جانب تفکر غلط من بوده.غلط مثل نوشتن دوصطط دارم!!!!!! زل میزند میمیرد و قلبم از خجالت و شرم ثانیه ای هزاران بار میتپد مهتابم خواهش میکنم مرا ننگر تا با تمام لذت سیر بنگرمت تا وقتی لحظه خداحافظی سر رسید کوله پشتی دلم پر باشد از لرزش چشمان آهویی ات تا وقتی به خانه باز آمدم از نگاه تو خانه را عطر آگین کنم و تمام عشقم تقدیم نگاه مسیحیت که زنده کرد من مرده را با یک نفس گرمت این روزها خنده هایم تصنعی نیست و شکوه ندارم از رفیقم خدای مهربان این شبها را دوست دارم چون فردا که آفتاب تابید مهتابم مرا میخواند در آغوش شعر پ.ن:گفتم که دوست دارم یه روزی وقتی دیدمت بپری تو بغلم و با تمام وجود بگم :سلام همه کس امیری پ.ن۲:تنهام نذار مسیح من با ستاره های کوچک اما پرنور در پهنای این آسمان میهمانی گرفتم و چقدر خوشبختم و چقدر پایکوبی و چقدر آسمان صورتی ستاره ها هم فهمیدند که امیر منتظر مانده و پرسیدندش نشانی اش را و امیر نقشه دادشان مهتابی را اینک میخندد و از دور دست ستاره هایی میبیند که دست مهتابی را گرفته و در آسمان میرقصند برای لبخند امیر پ.ن:مهتابم نمیدانم کی میخوانی این شعر را اما میخواهم بدانی امیر چقدر دوستت دارد پ.ن۲:همین با یک بوسه از قطرات سنگین خردادیش که همچو زمزمه سکوت بر پهنای خیابان سمفونی انقلابی بر پا کرد از اینکه برایم تا ابد تداعی کننده لبخند صورتی مهتابم است از اینکه دیدمت در خیابان بلندی که شهرم را کمر بندی طویل بود مهتابم من باران را تا همیشه با تو میپندارم و از مرغزاران سپید آسمانی فریادی به بلندای سکوت با یک سبد ترانه سیب برایت میخوانم شعر آشناییم با تو را پ.ن:با یاد تو از خواب پریدم.سریع کامپیوترم را روشن کردم تا برایت باز بنویسم و تو بدانی امیر بی مهتاب یعنی هیچ.دوستت دارم به پهنای اروند رود در امتداد تابوتی سیاه میچرخید و تن خسته من که آغوش تابوت میخواندش برای یک شب شعر دیگر هیچ چیز خوشحالم نمیکرد تا اینکه دختری از سرزمین راستیها با آغوشی از سیب برایم آمد و دانه ای سیب به لبخند تلخم تحفه کرد و اینچنین شد که امیر در امتداد مهتاب و پشت به تابوت از شهر غمها دور شد پ.ن:این اولین نوشته من برای بهترین سیب عالم است.از این به بعد فقط برای مهتابم مینویسم امیدوارم که مورد پسند واقع باشد. پ.ن۲:خیلی پوییویی



لون رنگ است




